فریاد احساس

 
نویسنده : رضا موسوی - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
 

در طواف شمع میگفت این سخن پروانه ای
                                             

                                                  سوختم زین آشنایان ای خوشا بیگانه ای

 

بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع
                                               

                                                   هر کسی سوزد به نوعی در غم جانانه ای

 


 


 
 
 
نویسنده : رضا موسوی - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
 

سلام دوستان  از اینکه به وبلاگ من سری زدین خیلی ممنونم امیدوارم از مطالبش خوشتون اومده باشه خواهشا در قسمت نظرات کلیه نظارتتون را بگید تا در جهت بهتر شدن این وبلاگ به کار ببرم خوشحال میشم اگه بازم به این وبلاگ سری بزنین .لبخند

 


 
 
 
نویسنده : رضا موسوی - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
 

 

آری تو در وجودم دوست داشتن را به ودیعه نهادی
چگونه ستایش کنم تو را که ناتوان تر از آنم که برای تو بنویسم
و چه زود گذشت بودنم و زود میرود رفتنم
میدانم میروم ومیدانم که باید بروم
اما به کدامین منزل بیاسایم
بسیار دوستت دارم، من عاشقم مهربان

آخر تو به من آموختی عشق را، اگر من اکنونم به عشق آمیخته است
چون تو مرا کشاندی .
پس چرا احساس میکنم دیگر دوستم نداری
نمیدانم........... شاید اشتباه میکنم
چون تا زمانی  که من در ملک تو هستم امیدوارم .

راستی اگر مرا از مُلکت راندی به کدامین ملجا پناه ببرم ؟

اما هر جا بروم مُلک توست و این شادیم را افزون میکند که هر جا

بروم ا زآن توست................پس هنوزدوستم داری!!!!!!!!!


 


 
 
 
نویسنده : رضا موسوی - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
 

در نهان به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم. شاید این است دلیل تنهایی ما (دکتر شریعتی)

 

روی سنگ قبر شخصی نوشته شده بود:

در کودکی دوست داشتم دنیا را تغییر دهم

وقتی به جوانی رسیدم تصمیم گرفتم کشورم را تغییر دهم

وقتی به میانسالی رسیدم تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم

وقتی به پیری رسیدم تصمیم گرفتم خانواده ام را تغییر دهم

و حالا که نزدیک به مرگم فهمیدم که اگر از همان اول خودم را تغییر

میدادم دنیا را هم میتوانستم تغییر دهم

 

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد

به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد

و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است